روز پنج شنبه با جمع دوستان رفتیم پیش بچه های آسمان، بچه هایی که آسمانی اند و روی زمین زندگی می کنند.
سمی (خواهرزاده ام ) رو هم با خودم بردم، 15سالشه، دیگه وقتشه که ببینه اطرافش چه خبره و در برابر آدمهای دیگه احساس مسئولیت کنه، یه مقدار منقلب شد ولی بعد خوشحال بود که اومده، احساس کردم تو فکره و این اون چیزی بود که می خواستم
روز جمعه هم با گروه رفتیم آبشار ایگل، یه چندسانتی برف اومده بود و یخ زده بود و حسابی هم سرد بود.
عالی نبود، ولی بد هم نبود.
ا
ز مجیک پی سی کلی فیلم سفارش دادم و برام آوردن، یه پک 110تایی، مطمئنم یک سوم فیلمها رو دوست نخواهم داشت ولی باز هم به صرفه بود گرفتنش، حالا دلم یه چند روزی تعطیلات می خواد که بشینم فقط فیلم ببینم
بعضی چیزا،هر چیزی، ممکن یه شیء باشه، یه جایی باشی، یه کسی باشه! که تو رو سریع لینک می ده به یه خاطره ای، یا کسی یا .... خیلی سریع
مثل شورتکات عمل می کنه، دیدی وقتی کلیک می کنی سریع تو رو می بره
اینم همینجوریه
خوبه یا بد؟
گاهی خوب
گاهی بدددددددد
همیشه فکر کردم قضاوت کردن کار خیلی سختیه، اصلا قضاوت کردن کار خوبی نیست،
شاید برامون زیاد پیش اومده باشه که کاری کردیم، حرفی زدیم، ولی یه چیزی غیر از اونچه که منظورمون بوده برداشت شده.
همیشه از اینکه در مورد آدما قضاوت کنم، ترسیدم. شاید خیلی از برداشت هایی که ما در مورد آدما داریم، خودشون، روابط شون و خیلی چیزای دیگه، متفاوته از واقعیت. ما از نگاه خودمون می بینیم ، در واقع شاید اون چه که حقیقت باشه رو نبینیم. پس بهتره سکوت کنیم و بافته های ذهنمون رو و شاید توهمات مون رو بیان نکنیم .
شده دوستی، فامیلی، خواهری برادری چه می دونم آشنایی بیاد و از کسی حرف بزنه، بد بگه؟ حتما شده! ولی من همیشه معتقدم که یک طرفه نباید به قاضی رفت، واقعا خیلی اوقات آدما توهمات شون رو به خوردمون می دن، و خیلی ابلهانه است که با طناب یکی دیگه بریم تو چاه.
خدا عقل داده، چشم داده، شعور هم که خدا رو شکر داده، پس درست ببینیم، منطقی باشیم و خیلی مراقب باشیم که در مورد آدما تا مطمئن نشدیم قضاوت نکنیم
اصلا قضاوت نکنیم
تعطیلات هم گذشت. خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم.
امروز بعدازظهر از غار تنهایی که همان اتاقمان می باشد بیرون خزیدیم و جلوی تلویزیون لمیدیم. و از شانسمان تی وی فیلم محیا رو نشون می داد. خوب من قبلا این فیلم رو تو سینما دیده بودم، امروز هم نشستم و دیدمش.
راستش با اینکه موضوع داستان خیالاتی بیش نبود، ولی حداقل اون زمانی که فیلم رو می دیدم حس خوبی بود که اگر چنین می شد.
خوب راستش باورش یه کمی سخته، یعنی در واقع غیرممکنه، اونم تو روزگاری که آدما برای خواستن همدیگه حاضر نیستند از ابتدائی ترین ها بگذرند، چه برسه در برابر این همه تفاوت
خوب چه می شه کرد، فیلمه ، فیلمم همیشه با واقعیت مطابقت نداره.
ولی کاش زندگیمون گاهی شبیه فیلما بود، فقط گاهی
خیرسرمان ارتقا گرفتیم، حالا نه که فکر کنید الان یه 100تومنی رفته رو حقوقمان، نخیرررررررر، فوق فوقش بیست تومان، سه سال صبر کن واسه خاطر 20 تومن، خوب البته که من مادی نیستم، ولی بدم هم نمی آمد که حقوقی بالای 1میلیون داشتیم و به خوشی هام می پرداختم، البته اصل موضوع این نیست الان،
دخترک امور اداری که یه چندماهی هست که ازدواج کرده، زنگ زد که قدم رنجه فرموده، تشریف بیاورید برای امضا ارتقاتان، خلاصه من رفتم بالا، یه خورده حرف زدیم، نمی دونم چی داشتیم می گفتیم که حرف رسید به بچه و این صوبتا، از اون جایی هم که من عاشق بچه ام، مخصوصا دختر اگر باشه، نمی تونم خودم رو کنترل کنم، یکی از همکارای دیگه یه دختری داره عشقققققق، اکثر بعداز ظهرها می یاد پیشم، اونقدرم باهوشه که همین روزاست که یه لقمه چپش کنم، آره، گمونم حرف دنیا شد که لال بشم من که گفتم من عاشق بچه ام و ....
که یهو یه قیافه دلسوزانه ترحم برانگیزانه ای گرفت و یه نگاه سفیه اندر عاقلی انداخت که: آخیییییی خبری نیست هنوز، البته آخی رو نگفت ولی خوب مستتر بود تو حالا خبری نیستتتتتتتتتش، خلاصه منم خنده ام گرفت، یهو با یه حالت شیطنتی گفت پس خبریه :)) گفتم نه خبری نیست، خنده ام از این جهت بود که یه لحظه خودم رو در جایگاه یه بنده مفلک و قابل ترحم دیدم که از جانب اون خانم داره براش دلسوزی می شه
حالا این یه مورد از یه عالمه مواردی هست که برام پیش می یاد
آخه چرا، واقعا چرا ماها به کار همدیگه کار داریم اینقدر،
خسته شدم دیگه اینقدر با این سئوال مواجه شدم، یعنی دخالت در خصوصی ترین مسائل آدمها، من برای شیوه زندگیم باید به همه توضیح بدم، آخه عزیز من، مگه من می یام بپرسم، چرا ازدواج کردی؟ چرا شوهرت این شکلیه؟ چرا بچه دار نمی شی؟ چرا بچه دار شدی؟ چرا دو تابچه آوردی؟ چرا یک دونه داری؟ چرا چرا چرا
زندگی منه، هر جوریم بخوام اداره اش می کنه، به خدا زشته، دخالت در خصوصی ترین مسائل آدما زشته، زشتتتتتتتت
از این مسائل خنده داری که در بعضی اوقات اعصاب خرد کن هم که می شه بگذریم، می رسیم به این سه روز تعطیلی، از سایت مجیک پی سی یه سری فیلم سفارش دادم روز یک شنبه، که مثلا بشینم این سه روزه ببینم که مرحمت نمودند و به دستمان نرساندند
خلاصه اینکه یه چندتایی دانلود کردیم و قرار است این چند روزه رو با اونها سر کنیم، و تصمیم هم داریم پا ازمنزل بیرون نگذاریم و بخوریم و بخوابیم و فیلم ببینیم، البته اگر وقتی هم شد یه دستی به سر و گوش این اتاق بکشیم که شتر با بارش گم می شه
این اتاق من هم ماجراهایی داره برای خودش که یه روزی ازش می نویسم